سوسياليسم صنفي : از انتقال مالكيت وسايل توليد به دولت و واگذاري مديريت كارخانهها به اتحاديهها و اصناف كارگري حمايت ميكند.
سوسياليسم اصلاحطلب فابين : به گرايش اصلاحطلبي تدريجي و سياست صبر و انتظار اشاره دارد.
سوسیالیستهاي فابين : نظريه ماركسيستي ارزش را رد ميكند. ارزش تنها نتيجة كاربر روي مواد خام نيست بلكه اساساً حاصل رشد جامعه و تكامل است.
از انقلاب خشونت بارحمايت نميكنند بلكه تنها خواستار دگرگونيهاي صلحآميز و تدريجي بودند. دولت دموكراتيك مدرن را به عنوان تمرين وسيله براي برپايي سوسياليسم و اقتصاد اجتماعي معرفي ميكردند.
آنارشیسم:
باحکومتی مبتنی برزورمخالف هستند. دولتهای فعلی راتجسم زور وسلطه محکوم می کنند. حکومت مورد نظر باید مطلقاً فاقد هر گونه کاربرد زور و سلطه برعلیه شهروندان باشد. ازمیان برداشتن دولت مبتنی برزور و سلطه جنایت راکاهش می دهد.
آنارشیستها دودسته هستند:
1) آنارشیستهای فردگرا مثل: ویلیام گادوین/ماکس اشترنر: خواهان حذف مالکیت های بزرگ هستند.
2) آنارشیستهای جمع گرا مثل: میخایئل باکوئین معتقد بود دولت ونهاد مالکیت خصوصی ومذهب به عنوان نهادهایی غیراخلاقی هستند.
اهداف آنارشیسم ازطریق انقلاب وهم از طریق تحول تاریخی قابل دستیابی هستند.
پیترکروپتکین قوانین رابه سه دسته تسقیم میکند:
1) قوانین حافظ مالکیت که موجب استثمارتولیدکنندگان میشود
2) قوانین حافظ حکومت که حافظ منافع طبقات حاکمه هستند
3) قوانین حافظ اشخاص که درنتیجه عملکردوسلطه دونوع اول قوانین بی فایده هستند.
آنارشیستهاقدرت دولت رادشمن اصلی آزادی می شمرند.
فاشیسم:
افلاطون/ماکیاولی/هابز/فیخته/روسو/هگل/کنت/دوگوبینو/نیچه/سورل/پارتو/بنیانگذاران اندیشه فاشیسم
فاشیسم در آغازمعنای محدود داشت. نوعی سندیکالیسم دولتی محسوب میشودکه موسیلینی مطرح کرد. این نوع سندیکالیسم به معنی سازماندهی اقتصادی ازبالابه وسیله دولت بوده ودر انحصارات خصوصی تحت دولت قرار داشته ونیروی کار شدیداازنظرسیاسی کنترل می شود.
بررسی فاشیسم از دودیدگاه:
1) معنی محدود: نوعی سندیکالیسم دولتی که دردولتهای در حال توسعه ودست به انقلاب واصلاح ازبالا میزنند.
2) معنای گسترده: که شامل بنیادهای فلسفی وتاریخی جنبش فاشیسم وپیدایش جامعه ودولت توتالیتری می شود که بهترین نمونه آن آلمان هیتلری وایتالیایی فاشیستسی بودند.
به عقیده برینگتون مور فاشیسم از سه عنصر تشکیل شده:
1) واکنش بخشهایی از جامعه بخصوص طبقات ماقبل سرمایه داری
2) نوعی دلتنگی برای زندگی ساده روستایی ودهقانی وآرزوی بازگشت به آن
3) واکنش نسبت به کوشش در راه ایجاد دموکراسی پارلمانی.
فصل9 : نظامهاي سياسي
نظامهاي سياسي بر حسب معيارهاي مختلفي قابل تقسيمبندي هستند.
ارسطو به موضوع طبقهبندي انواع حكومت علاقه خاصي داشت كه به دو محور تكيه ميكرد
1- جهت گیری حکومت: تأمین منافع فرد و یا عده ای مخصوص و یا تأمین مصالح عمومی
2- تعداد حاکمان( یک نفره، گروهی خاص و یا اکثریت جامعه)
با تركيب اين دو معيار شش نوع رژيم به دست ميآيد:
1- حكومتهاي تك نفره خوب يا بد
2- حكومتهاي چند نفره خوب يا بد
3- حكومتهاي خود يا بدي كه در دست شمار كثيري از مردم باشد
مننسكيو در كتاب معروف خود روحالقوانين طبقهبندي رژيمهاي سياسي بايد به مونارشي، استبداد و جمهوري چه دموكراسي و چه ارسيتوكراسي طبقهبندي كرد.
اساس اين طبقهبندي افتخارجويي، ترس، فضيلت مدني و حكومت معقول از نظر مننسكيو ميان سه قوة مجريه، مقننه و قضائيه و تفكيك توازن ايجاد كنند.
به نظر منتسكيو حكومت مطلوب مركب از عناصر سلطنتي، اشرافي و جمهوري ويژگي اصلي چنين حكومتي تفكيك قوا و نظارت آنها بر يكديگر است.
با دو معيار كلي ميتوان تصوير جامعتري از انواع رژيمهاي سياسي داشته باشيم.
معيار اول:
شيوه اعمال قدرت حكومتي بر جامعه كه ساخت قدرت را تشكيل ميدهند:
1- دموكراتيك
2- اقتدارطلب
معيار دوم:
ميزان اعمال قدرت حكومتي بر جامعه براي ايجاد تحولات اقتصادي و اجتماعي
1- چپگرا
2- راستگرا
در معيار نخست ساخت قدرت بر دو نوع است
1- قدرت يكجانبه: مشروعيت خود را از منابع ماوراء اجتماعي به دست ميآورد.
2- ساخت قدرت دو جانبه: منبع مشروعيت درون اجتماعي است و مشاركت و رقابت سياسي در آنها به درجات مختلف وجود دارد.
معيار دوم طبقهبندي
1- چپگرا: بر ارزشهاي فرهنگي اجتماعي تمدن جديد غربي يعني آزادي، برابري، خودمختاري، عقلگرايي، ترقي پيشرفت جامعه حاكميت مردم و اصالت انسان تأكيد دارد.
2- راستگرا: در معناي سياسي بر سنت، سنتگرايي ارزشهاي مذهبي حفظ آداب و رسوم فني حاكميت مردم يا صلاحيت مردم در حكومت. ضديت با عقلگرايي و علمگرايي مفرط تأكيد داشته است.
اگر معيار اول و دوم را با هم تركيب كنيم چهار دسته رژيم سياسي به دست ميآيد:
1) نظام دموكراتيك راست
2) نظام اقتدارطلب راست
3) نظام دموكراتيك چپ
4) نظامهاي اقتدارطلب چپ
انواع مهم نظام سياسي:
1- دموكراسي
2- دموكراسي اجتماعي
3- اقتدارطلبي
4- توتاليتريسم
5- كورپوراتيسم
1- دموكراسي:
برخي دموكراسي را ايدئولوژي سياسي طبقات متوسط ميدانند و تفاوت دموكراسي در قرن نوزدهم و بيستم در اين است كه در قرن نوزدهم هدف دموكراسي بر آوردن خواستهاي حقوقي و سياسي اقشار متوسط بوده اما در قرن بيستم برابري در حوزه اجتماعي بيشتر مورد توجه بوده است.
در توضيح ويژگيهاي كلي دموكراسي بر چند نكته اساسي تأكيد ميگذارد:
1- دموكراسي حكومتي است مبتني بر آراء و افكار عمومي و بايد مستمراً نسبت به آن احساس مسئوليت كند.
2- افكار عمومي به شيوهاي آزاد و آشكار ابراز شود. براي ابراز روزنامههاي آزاد، انتخابات، تخرب.
3- در مورد مسائل مورد اختلاف در نظر افكار عمومي بايد افكار اكثريت عددي را در نظر گرفت.
4- حكومت دموكراسي در فضايي عمل ميكند كه سرشار از نهادها و انجمنهاي مستقل و خودجوش و متعددي باشد و در مقابل خودكامگي از حقوق و آزاديهاي افراد انجمن پشتيباني كنند.
5- حكومت دموكراسي مستلزم كثرتگرايي اجتماعي است. نميتواند به سود يكي از اين اجزاء عمل كند.
6- در دموكراسي حكومتي در آن امكان تبديل اقليتهاي فكري به اكثريت هموار وجود دارد.
7- شرط عملكرد رضايتبخش نهادهاي دموكراتيك رعايت آزاديهاي اساسي از جمله آزادي بيان انجمن و قلم است. آزادي خون ارگانيسم حكومت دموكراسي است.
به طور كلي سه نظريه دربارة حكومت دموكراسي وجود دارد:
1- دموكراسي اكثريتي يا ژاكوبني
2- دموكراسي قانوني
3- دموكراسي به معناي تعدد گروههاي برگزيده
دموكراسي اكثريتي يا ژاكوبني:
اين ديدگاه به آراء ژان لاك رسو باز ميگردد. بر اساس اين ديدگاه اكثريت هيچگاه اشتباه نميكند. دموكراسي به اين معنا مظهر اراده اكثريت مردم است. در اين ديدگاه عقايد درست در ذهنيت اكثريت مردم تجلي مييابد و عقايد نادرست به حاشيه رانده ميشود.
دموكراسي قانوني:
برخي ديگر جوهر دموكراسي را در حكومت قانون ميدانند. از اين ديدگاه قدرت اساساً خطرناك است و بايد به قانون محدود شود. اما اراده اكثريت محدوديتي بر قدرت محسوب نميشود و مسئله اساسي حفظ حقوق و آزاديهاي فردي در مقابل هر گونه قدرت مطلقه و ارائه خودكامه و خودسرانه است و اكثريت بايد به وسيله نهادهاي قانوني كنترل شود و مردم را از آنجا اعمال خاص و مشخص بر حذر ميدارد. دموكراسي به معناي تعدد گروههاي برگزيده دموكراسي مدرن را رقابت ميان چندين گروه قدرت ميدانند و اين نظريه پردازان برداشتي واقعنگرانه از سرشت دموكراسي مدرن دارند. و استدلال اساسي آنها در مقابل نخبه گرايان كلاسيك مطرح شده دموكراسي را كلاً وا ميدانند و همة حكومتها را از انواعي از الگاراشي مينمودند.
2- دموكراسي اجتماعي:
اين نوع دموكراسي بر تأمين رفاه اجتماعي و ايجاد دولت رفاهي و توزيع ثروت در جامعه به وسيله دولت تأكيد ميگذارد. دموكراسي اجتماعي بر مسئوليت دولت تأكيد دارد و در عين حال پاسدار نظام سرمايهداري به وجهي تعديل شده است. ريشه اوليه دموكراسي اجتماعي در افكار برنشتاين، و ماركسيست بوده كه خواهان كوشش براي تحقق آرمانهاي سوسياليستي به شيوه پارلماني و اصلاح طلبان بود و در سدة بيستم مورد توجه قرار گرفت.
3- شبه دموكراسيها:
شبه دموكراسيها در كشورهاي در حال توسعه پديد آمدهاند نه كاملاً دموكراتيك و نه كاملاً توتاليتر است. چنين كشورهايي اصولاً در گير و دار فرايند نوسازي و توسعه و گذار از سنت به تجدد قرار دارند و كشمكشهاي برخاسته از اين شرايط از استقرار دموكراسي و توتاليتريسم هر دو جلوگيري ميكنند.
در اين گونه كشورها سه انقلاب تاريخي الگوي سازماندهي به زندگي اجتماعي و سياسي بودهاند.
انقلاب فرانسه: از الگوي انقلاب فرانسه انديشههايي چون مشروطيت، قانون اساسي، حاكميت ملي و دموكراسي گرفته شد.
انقلاب صنعتي: الگويي اقتصادي بسياري از اين كشورها صنعتي كردن رشد اقتصادي و نوسازي بود.
الگوي دولتي انقلاب روسيه: با تأكيد بر دولت مقتدر. برنامه ريز و بزرگ با ميراث الگويي سياسي انقلاب فرانسه در تعارض قرار دارد.
4- اقتدارطلبي:
در اين نظام حكام خواستهاند خود را در قالب تصميمات سياسي از بالا بر مردم تحميل ميكنند. در واقع اقتدارطلبي صفت اشكال مختلفي از نظامهاي سياسي از جمله نظام محافظهكار، فاشيست، استبداد مدرني و غيره است. در نظام اقتدارطلب تصميمگيري سياسي به صورت يك جانبه توسط هيأت حاكمه و بدون رجوع به افكار عمومي و خواستههاي مردم انجام ميگيرد و مشروعيت خود را از منابع ماوراء اجتماعي، قانون الهي و ويژگيهاي كاريزماتيك رهبران بر ميگيرد و در همه حوزههاي زندگي مردم دخالت ميكند و تنها مخالفان سياسي خود را سركوب ميكند.
5- توتاليتريسم: نظامهايي هستند كه در همه حوزههاي زندگي فرد و جامعه دخالت ميكنند و ميكوشند آن ايدئولوژي را بر واقعيت تحميل كنند. با اين تعبير توتاليتريسم با سياسي كردن جامعه، حوزههاي خصوصي و غير سياسي زندگي را نابود ميكند.
برخي نويسندگان توتاليتريسم را به دو نوع چپ و راست تقسیم می کنند:
1- چپ: دولت ميكوشد تا آنچه را كه با كليت ايدئولوژي حاكم سازش ندارد از ميان بردارد. ( کمونیزم شوروی و مخصوصاً مدل استالینیزم)
2- راست: جامعه كلي انداموار تلقي ميشود كه همه اجزاء آن به هم وابسته و كاركردهاي متقابل دارند.
مهمترين ابزار حكومت توتاليتر همان ايدئولوژي فراگير است.( فاشیزم ایتالیایی و نازیسم هیتلری)
6- دولت انداموار (كورپوراتيسم) :
به معناي شيوه سازماندهي ميان دولت و گروههاي اجتماعي در نظام فاشيستي و اقتدارطلب به كار ميرود.
دو نوع اصلي دارد:
1- دولتي يا اقتدارطلبانه در دولت فاشيستي و اسپانيا اقتدار طلب پرتغال و اسپانيا
2- نوع اجتماعي يا ليبرال اجتماعي: سوئد و اتريش
اشكال خاص دولت:
1- دولت محافظهكار
2- دولت ليبرال
3- دولت دموكراتيك اوليه
4- دولت رفاهي و دموكراسي اجتماعي
5- دولت نئو ليبرال
6- دولت فاشيست
7- دولت كمونيستي
1- دولت محافظهكار:
2- دولت ليبرال:
دولت لیبرال: به مفهوم واگذاري حداكثر ممكن امور اقتصادي و اجتماعي به بخش خصوصي است. و اين دولت معمولاً در نتيجه بحران دولت محافظهكار پيدا شده و بر تجارب و صنعت بجاي زمينداري و ليبراليسم فكري و روشنفكران بجاي سنت گرايي استوار بودهاند. تحول در ساخت اقتصادي و اجتماعي نوسازي فكري و فرهنگي زمينه ظهور دولت ليبرال در اروپا را فراهم ميكند. در انگلستان دولت ليبرال همان دولت سرمايهداري آزاد بوده. ماركس گفته بود كه دولت مدرن كميته اجرايي بورژوازي است و ويژگي اصلي دولت ليبرال عدم ملاحظه در اقتصاد، نظام سرمايهداري رقابتي و آزاد، سلطه طبقات تجاري و صنعتي بر دستگاه حكومت و محدوديت حق رأي بر مردان و صاحبان ملك و مال بود.
دولت دموكراتيك اوليه:
بر خلاف دولت ليبرال بر انديشه مسئوليت اجتماعي دولت در نظام سرمايهداي تأكيد شده اشت. دولت دموكراتيك از گسترش حق رأي به همگان و مشاركت سازمان يافته همه شهروندان در زندگي سياسي حمايت كرد. در دولت دموكراتيك امكانات بيشتري براي فعاليت سياسي طبقات ديگر و نمايندگي منافع آنها در عرصه سياست پيدا شد و دولت دموكراتيك بر خلاف دولت ليبرال مسئول تأمين شرايط لازم براي تضمين برخورداري واقعي همگان از حقوق مدني و سياسي تلقي ميشد.
دولت رفاهي و دموكراسي اجتماعي:
دولت رفاهي رايجترين شكل دولت مدرن است كه در واكنش به بحرانهاي سرمايهداري شكل گرفته است. دولت رفاهي پس از جنگ جهاني دوم به عنوان سازماندهنده سرمايهداري تا حدي جانشين نظام بازار آزاد شد. دولت رفاهي در واقع كوششي براي اجتماعي كردن دموكراسي بوده و پيدايش ساختار دولت رفاهي محصول فعاليتها و پيروزيهاي احزاب سوسيال دموكرات بود.
دولت نئوليبرال:
نگرش محافظه كارانه جديدي است كه به مخالفت با ساختار دولت رفاهي برخاسته است. ليبرالهاي جديد نظريه كينز را مورد ترديد قرار دادهاند و بار ديگر بر امتياز نظام رقابت آزاد تأكيد داشتهاند. دولت نئوليبراليسم كوششي است براي بازگشت به شرايط پيش از پيدايش دولت رفاهي و از همين دو موجب گسترش قدرت بخش خصوصي شده است. فريدريش مايك نظريهپرداز نئوليبراليسم به شمار ميآيد.
دولت فاشيست:
به طور كلي فاشيست به عنوان ايدئولوژي و جنبش اجتماعي، واكنش طبقات و شيوه زندگي سنتي آسيب ديده از فرايند نوسازي و مدرنيسم بوده و بر هر جامعه مدرن و مظاهر فكري آن از جمله ليبراليسم، دموكراسي و سوسياليسم قيام كرده است. دولت فاشيستي با جنبش فاشيستي يكي و يكسان نبود. رژيم فاشيستي همواره با مشكل اداره جامعه دوگانه نيمه سنتي و نيمه مدرن مواجه بوده و نوسان رژيمهاي فاشيستي ميان اين دو بخش از عوامل مهم پيچيدگي پديده فاشيسم و دشواري فهم آن بوده است.
فاشيست در كشورهاي نيمه صنعتي و نيمه سرمايهداري پيدا شد. فاشيست جنبشي پر از تعارضات و تضادسازي درون است.
دولت كمونيستي:
اين دولت نخستين بار در سال 1917 در روسيه بيدار شد و خود را به عنوان ديكتاتوري پرولتاريا (حکومت طبقه كارگر) توصيف نمود و ميكوشيد تا از طريق الغايي مالكيت خصوصي بر وسائل توليد، تحولي در نظام اقتصادي و اجتماعي به وجود آورد. حزب كمونيست بر شئون مختلف زندگي اقتصادي اجتماعي و فرهنگي مسلط بوده و در مقايسه با ساختار صوري دولت قدرت واقعي را در دست داشت.
از نظر ساختاري حزب كمونيست تابع اصلي مركزگرايي دموكراتيك به اين معني بود كه اقليتهاي فكري بايد تابع اكثريت باشد و از تفرق بپرهيزد.
فصل یازدهم: سیاست خارجی و روابط بین الملل:
برخی روابط بین الملل را شامل سیاست بین الملل ، اقتصاد بین الملل ، ارتباطات بین الملل ، حقوق بین المللی و سازمان های بین المللی دانسته اند. رشته روابط بین الملل به عنوان رشته ای علمی در قرن بیستم پیدا شد. بویژه جنگ جهانی اول موضوع بررسی سیاست و روابط بین الملل بطور کلی مسائلی چون جنگ و صلح ، دیپلماسی و سیاست و روابط خارجی دولتهاست.
اما فهم رفتار فردی دولتها طبعا مستلزم دانش های پشتیبانی تاریخ ، اقتصاد ، جامعه شناسی ، روانشناسی ، جغرافیا و حقوق بوده است. اما فهم رفتار دسته جمعی دولتها به کسب آگاهیهایی از علم سیاست ، سیاست تطبیقی و حقوق بین الملل نیاز داشته است.
دیپلماسی به دو معنی به کار رفته است: معنای محدودتر به شیوه های رسمی ارتباطات میان دولت های واجد حاکمیت اشاره دارد اما در معنای گسترده تر به شیوه ها و ابزارهای اجرای سیاست خارجی در سطح بین المللی مربوط می شود. در گذشته دیپلماسی برای بیان روابط رسمی دولتها در شرایط صلح به کار می رفت اما امروزه به معنای وسیع تر شامل مواضع و اقداماتی نیز می وشد که دقیقا خصلت صلح آمیز ندارند.
سیاست خارجی
سیاست خارجی کشورها مجموعه موضع گیریها ، اقدامات و تصمیماتی است که دولت های ملی نسبت به یکدیگر و یا نسبت به سازمانهای بین المللی اتخاذ می کنند و هدف آنها تامین منافع دولت ملی به عنوان واحدی یکپارچه است. سیاست خارجی متضمن کنش و واکنش هردوست، یعنی ممکن است دولت خاصی مبتکر عمل باشد و یا در پاسخ به اعمال دیگران واکنش نشان دهد.
سیاست خارجی که از اصول ثابتی روابط خارجی دولتها گسترده تر باشد، اهمیت سیاست خارجی بیشتر است چون حفظ استقلال سیاست خارجی واقع بینانه آن سیاستی است که مصلحت دولت ملی به عنوان واحدی یکپارچه را بر هرگونه مصلحت دیگری ترجیح دهد.
در سیاست خارجی هدف وسیله را توجیه می کند. مفهوم امنیت پیگیری و تامین منافع اقتصادی ، حفظ اعتبار ملی بسط قدرت ملی و تضمین تمامیت کشور است. حفظ شان و اعتبار ملی نیز از اهداف عمده سیاست خارجی کشورهاست. برای اجرای سیاست خارجی، برخورداری از منابع قدرت لازم است. عوامل مختلفی در قوت و قدرت دولتها موثرند مانند: ثروت ملی، میزان جمعیت، موقعیت و مساحت جغرافیایی، منابع طبیعی، منابع سوختی، میزان و نوع صنایع ملی، گستردگی نظام حمل و نقل و ارتباطات و ....
اجرای سیاست خارجی
اجرای سیاست خارجی مستلزم کاربرد ابزارهای گوناگون است. ابزارهای سیاسی شامل مذاکرات رسمی، عقد قراردادها، برقراری یا قطع روابط، اعلام حمایت سیاسی از کشورها، اعلام بی طرفی و نظائر آن است. ابزارهای اقتصادی و مالی شامل اعطای کمکهای مالی، سرمایه گذاری، برقراری روابط تجاری بر اساس اصل دولت کامله الوداد، تحریم اقتصادی، عقد معاهدات تجاری و غیره می شود. ابزارهای نظامی، پیمان های نظامی، مداخله نظامی ، صدور صلاح و غیره است.
برخی نگرش ها در سیاست خارجی:
نگرش واقع گرایانه یا فایده گرایانه و نگرش آرمانگرایانه دو نگرش مسلط واقع گرایانه بر تامین مصالح ملی به هر قیمتی تاکید گذاشته می شود و این نیز خود نیازمند برخورداری از حداکثر منابع قدرت واقع گرایانه قدرت مساله اساسی آرمانگرایانه جای قدرت بر حقوق بین المللی و هنجارها و ارزش های اخلاقی تاکید می گذارد و بر آن است که از چنین دیدگاهی میتوان همکاری و صلح و آرامش را در سطح بین المللی پیش برد و این خود در نهایت به سود همه دولت هاست. آرمانگرایان قدرت طلبانه، تنها در کوتاه مدت منافع لی را تامین می کند درحالی که تکیه بر حقوق و ارزشها، حمایت بین المللی پایداری باری دولت مورد نظر ایجاد می کند.
از نقطه نظر حفظ تاثیر وضعیت های بین المللی از طریق سیاست خارجی نیز دو نگرش مطرح شده است: یکی نگرش محافظه کارانه که هدفش حفظ وضع موجود بین المللی از هر لحاظ است. نگرش دوم نگرش انقلابی یا رادیکال است که در آن سیاست خارجی وسیله ای برای ایجاد تغییر در نظام بین المللی از جهات مختلف تلقی می شود.
صورتبندی قدرت دولت ها در سطح بین المللی
دولتها برای تامین منافع ملی خود به منابع قدرت خویش سازمان می دهند. در نتیجه شیوه های مختلفی از رقابت و همکاری پیدا می شود. هریک ممکن است برای دیگری تهدیدی به شمار رود. در نتیجه دولتها می باید بین المللی خود را در مقابل تهدیدها مصون سازد. انتخاب هر یک از الگوها بستگی به منافع ملی خود، ارزیابی آنها از منابع قدرت خویش و نیز از منابع قدرت و تهدیدهای احتمالی دولتهای دیگر دارد.
دولتها ممکن است وارد انواعی از پیمانهای نظامی شوند. هدف نهایی تامین امنیت ملی به منظور پیگیری منافع ملی است. هدف از تشکیل پیمان ها و اتحادها افزایش قدرت ملی با پیوستن به دیگر دولتهاست.
از همین رو برخی از منتقدین تشکیل پیمان ها را عاملی در تشدید رقابتها و ایجاد ناامنی و جنگ در مقیاسی بزرگتر تلقی می کنند.
جنگ
حالت جنگی میان دو یا چند کشور وقتی آن کشورها رسما برقراری حالت جنگی بین خودشان را اعلام نمایند. سطح جنگ ممکن است تمام عیار باشد، یعنی همه گونه سلاح های جنگی یا محدود باشد و سلاحهای متعارف مورد استفاده قرار هدفهای شکستن کامل و سرنگونی یک کشور دیگر مورد محدودتری مانند تغییر خط مرزی در نظر باشد.
جنگ به عنوان پدیده ای چند وجهی و پیچیده از جوانب مختلف مورد بحث قرار گرفته است. در زمینه علل از عوامل سیاسی مثل رقابت بر سر منابع و سرزمین ها، عوامل ایدئولوژیک و فکری و عوامل اقتصادی جنگ سخن گفته شده است. مارکسیست ها در تحلیل جنگ های اخیر در دوران مدرن، نظام اقتصادی سرمایه داری را عامل و علت اصلی قلمداد کرده اند. وضع مالیات بر سرزمین های مستعمره، کمک اقتصادی به دشمنان یک کشور، ایجاد محدودیت در تجارت و انتقال سرمایه و نارضایتی مالی ارتش. از سوی دیگر به نظذ نویسنده دعاوی مالی علل جنگ از منظر روانشناسی تصمیم گیرندگان سیاسی نیز چون افراد عادی ممکن است تحت فشار عوالی قرار گیرند.
حقوق جنگ
حقوق جنگ یعنی قواعدی که باید بر رفتار متخاصمین حاکم باشد، در آغاز شکل عرف و رسم داشت. از اواخر قرن نوزدهم قراردادهای چند جانبه بین المللی برای شکل گیری حقوق جنگ تشکیل دادند.
هدف از وضع حقوق جنگی آن بوده که احتمالا نمی توان جنگ را از جامعه بشری ریشه کن کرد، دست کم می توان آن را تابع برخی قواعد رفتار عادلانه نمود.
برخی از انواع جنگ
جنگ تمام عیار و نامحدود: در آن همه امکانات و منابع قدرت موجود برای دستیابی به اهداف نامحدود جنگی به کار گرفته می شود. در این نوع جنگ کل جمعیت بسیج می شوند، اهداف غیر نظامی مورد هدف قرار می گیرد، از انواع سلاحهای مختلف مدرن استفاده می شود و طرفین جنگ خواستار تسلیم بی قید و شرط یکدیگر هستند. جنگهای جهانی اول و دوم ، جنگ های تمام عیاری بودند.
جنگ محدود: محدودیت این نوع جنگ ممکن است از لحاظ نوع سلاح های به کار برده شده، شمار نظامیان، مساحت محل وقوع جنگ، یا هدفهای محدود و مشخص باشد.استفاده از سلاحهای مخرب تر و بسط اهداف جنگ.
جنگ سرد: وضعیت منازعه ایدئولوژیک و جنگ روانی و رقایت اقتصادی، سیاسی و نظامی میان دو قطب غرب و شرق پس از جنگ جهانی دوم جنگ سرد خوانده می شد. جنگ سرد پس از جنگ جهانی دوم نظام قدرت دو قطبی پایداری به وجود آورد و خود به واسطه آن نظام شدت یافت.
جنگ بازدارنده: مفهوم جنگ بازدارنده را برای اقدام نظامی دولت های به کار می برند که برای پیشگیری از اقدامات نظامی و حملات احتمالی دشمنان خود، دست به حمله ناگهانی می زنند تا قدرت نظامی آنهایی که تهدیدی برای خود لقی می کنند در هم شکنند.
جنگ روانی: مجموعه اقدامات سیاسی و اقتصادی که در طی دوره های جنگ یا جنگ سرد برای تخریب روحیه دشمنان به کار می برند و به تقویت روحیه نظامیان و غیر نظامیان کشور اقدام کننده می انجامد.
برخی اقدامات جنگی
نخستین اقدام جنگی برقراری حالت جنگ بین دو دولت است. یکی دیگر از اقدامات جنگی اولیه اشغال و تصرف سرزمین دولت دیگر و دخالت در امور داخلی آن است. یکی از اقدامات جنگی رایج محاصره دریایی یا زمینی برای جلوگیری از ورود کالا و آذوقه به دولت دشمن است که هدف از آن جلوگیری از عبور و مرور و حمل و نقل کالاها از سرزمین کشور مورد نظر است.
برخی استراتژیهای نظامی در عصر سلاحهای هسته ای
یکی از استراتژیهای عمده، استراتژی بازدارندگی است که در آن دولتی یا مجموعه ای از دولتها می کوشد دولت های دیگر را از پیگیری سیاست های نظامی یا اقدامات جنگی بازدارند.استراتژیهای نظامی عصر سلاحهای هسته ای موازنه وحشت است که ناشی از ترس همه دولتها از نابودی در جنگ هسته ای است.
جنگ به عنوان ابزاری برای تامین اهداف دولتها در چنین شرایطی جاذبه خود را از دست می دهد. استراتژی ضربه ناگهانی اولیه بر اساس این فرض استوار است که یکی از طرفین می تواند ضربه چنان بزرگی وارد کند که پیش از آنکه مورد حمله به خود آید ، در آن جمگ پیروز شود.
دو مفهوم صلح منفی و صلح مثبت. صلح منفی به معنی فقدان حالت جنگ میان دولتهاست اما صلح مثبت به همکاری و دوستی اشاره دارد.
ایجاد مکانیسم هایی برای جلوگیری از جنگ
1- شیوه توزیع قدرت: شیوه توزیع قدرت به بهترین شکل ممکن یکی از پایه های استمرار صلح است. چهار الگوی صلح پیدا شده است: یکی الگوی برابری حداقل که در آن یک قدرت فائق بین المللی، همچون دولت در سطح داخلی ضامن صلح است. دوم برابری حداکثر یا همان الگوی توازن قدرت که در آن هیچ دولت یا مجموعه ای از دولت ها توان درهم شکستن قدرت دولتهای دیگر را ندارد. سوم الگوی سطح پایین تسلیحات یا تقلیل تسحیلات که شامل انواع برنامه هایی است که برای کنترل تسلیحات مختلف مطرح با اجرا شده اند؛ چهارم خلع سلاح یا سطح صفر به منظور خلع سلاح عمومی از جانب همه دولتها و درمورد همه سلاحها.
2- تعارضات متقاطع بین المللی: منظور از این الگو آن است که تعارضات بین المللی به نحوی متراکم عمل نکنند. وقتی کشورها در صحنه بین المللی در معرض فشارها و گرایش های متعارض قرار گیرند، احتمال استمرار صلح افزایش می یابد.
3- افزایش شباهت ها میان دولت ها: با افزایش شباهت های سیاسی و اجتماعی میان کشورها و ملت ها، احتمال استمرار صلح افزایش می یابد. الگوی شباهت؛ یکی شباهت حداقل سر منافع و خواستهای مشابهی با هم رقابت و منازعه نکنند. دوم شباهت حداکثر سهولت به اجماع و توافق می رسند.
4- حل منازعات طبقاتی در سطح بین المللی: دو الگو در این خصوص مطرح شده است: یکی الگوی انسجام طبقه بالا و عدم همبستگی طبقه پایین(الگویی که به موجب آن نظام اجتماعی در جوامع طبقاتی تداوم می یابد). الگوی دوم همبستگی یکسان در درون طبقه بالا و طبقه پایین کشورهاست. کشورهای طبقه پایین با همبستگی و اتحاد بین خود ، ضعف و ناتوانی خود در مقابل کشورهای طبقه بالا را جبران می کنند.
5- هرچه تقسیم کار بین المللی میان کشورها بیشتر باشد، احتمال جنگ کمتر می شود و صلح تضمین می گردد. دو الگوی فردی در اینجا عرضا شده است: یکی همبستگی حداقل که در آن کشورها خودمختار و خودکفا و بی نیاز از یکدیگرند و هیچ کشوری در امور کشور دیگر مداخله نمی کند. دوم الگوی همبستگی حداکثر بر حسب انواع ، میزان و دامنه تعاملات که در آن هر دو کشور و همه کشورها با یکدیگر دارای انواع گوناگون تعاملات هستند.
مطلب خواندنی زیر صرفاً جهت ارتقاء بینش سیاسی دانشجویان آورده شده است و تأثیری در امتحان پایان ترم نخواهد داشت:
عشق و سياست
دكتر محمود سريع القلم
استاد دانشگاه شهيد بهشتي
شکسپير ميگويد: «برخي انسانها بزرگ آفريده شدهاند؛ برخي بزرگي را به دست ميآورند و بر گروهي، بزرگي ناخواسته سوار ميشود.» عرصه سياست در دو کانون انديشه و سياستمداري خلاصه ميشود. هرچند صاحبان انديشه عموماً در دايره متفاوتي از سياستمداران فعاليت ميکنند، اما سياستمداراني نيز هستند که انديشه هم توليد ميکنند و دو کانون انديشه و سياستمداري را در ميدان بزرگتري گرد آوردهاند. از يک منظر، تاريخ، خطي است که از عملکرد يک سياستمدار به عملکرد ديگري پيوند خورده است؛ به درجهاي که سياستمدار، بزرگ آفريده شده باشد و در زمان مناسبي به مديريت و هدايت موضوعات تعيينکننده پرداخته باشد، نقطه و کانون تاريخي برجستهاي را به جاي ميگذارد. تفاوت ميان مديريت و سياستمداري اين است که مدير، کارها را درست انجام ميدهد اما سياستمدار، کار درست را انجام ميدهد. اين تفکيک به قدري اهميت دارد که سرنوشت و جهتگيري ملتها را مشخص ميکند.
دوگل، گاندي و نلسون ماندلا به دنبال قدرت رفتند تا کاربزرگي را انجام دهند. اين سياستمداران در مقاطعي خاص ظهور کردند تا مسير و جهتگيري کشورهاي خود را به نفع ملت و مصالح و منافع کشور هدايت کنند. شماري، چون دلبسته مقامند به دنبال قدرت ميروند، اما كساني که ميخواهند در تاريخ نقطه عطفي پديد آورند، تحقق هدف يا هدفهايي را مقدم بر سمت و سمتيابي تعريف ميکنند.
تاريخ همهگونه سياستمدار دارد و همانطوري که شکسپير تقسيمبندي ميکند، عدهاي سعي ميکنند بزرگي را به دست آورند و در عين حال، انبوهي از صاحبان مقام در سايه پيشآمدها، بزرگي را از آن خود ميکنند. گروه اول شکسپير، يعني انسانهايي که بزرگ آفريده شدهاند، کيفيت و جهتگيري تاريخ را شکل ميدهند؛ کساني که حتي اشتباهاتشان در فرآيندهاي تاريخي، زاينده پويايي است.
تمرکز اين نوشتار در عرصه سياستمداري و سياستمداران بزرگ است. سياستمداري مانند گذرگاه عمومي نيست که همه از آن عبور کنند. بحرانها، چالشها و رويدادهاي مهم، سياستمداران برجسته و تاريخساز را از انبوه شهرونداني که با عادتها زندگي ميکنند، گلچين ميکند و سخن و رفتار و تصميم آنها را بر جوامع مستولي ميگرداند.
تحقق هيچ کار مهمي بدون وجود انسانهاي بزرگ امکانپذير نيست. انسانهاي بزرگ، اراده ميکنند و انسانهاي متوسط در آرزوهاي خود غوطهورند. مهمترين کاري که سياستمداران بزرگ تاريخ براي کشور خود به مرحله عمل رساندهاند، افزايش قدرت است. ارتقاء موقعيت و سطح قدرت و توانمنديهاي يک کشور، دشوارترين چالش سياستمداري است که از برجستگي علم سياست و هنر سياسي مايه ميگيرد و مقياس و پيچيدگي آن غيرقابل مقايسه با مهندسي، پزشکي و يا حتي اختراعات است. دنگ شائوپينگ در يکي از ماندنيترين جملههاي خود اظهار داشت: «چين براي قدرتمند شدن نيازمند پنجاه سال صلح با نظام بينالملل است.» اين سخن شالوده اجماعي است که تمامي اقشار اجتماعي، تخصصي و امنيتي چين را گرد يک محور براي چندين دهه جمع کرده است. بدترين و بيفايدهترين افراد در عرصه سياست، آناني هستند که مجموعه عملکرد آنها براي حفظ سمت و موقعيت خود است. صدامها، برژنفها و کاستروهاي تاريخ صرفاً براي خود، قدرت را خواستند و در واقع، فکر و عمل را در حد غريزه بهکار گرفتند. کاسترو اخيراً در مرز هشتاد سالگي و با انبوهي از بيماريها، قدرت را به طور «موقت» به برادرش منتقل نمود. کاسترو که خود سالها عليه ديکتاتوري باتيستا جنگيده بود، نظام ديکتاتوري به ظاهر متفاوتي را بنيان گذاشت و اکنون بيش از 45 سال است که بر آن ديکتاتوري حکم ميراند. کوبا در 45 سال گذشته، در اختيار يک فرد عمل کرده است و بدون ترديد نويسندگان علم سياست در آينده، دستاوردي براي کاسترو قايل نخواهند شد.
براي به انجام رساندن کارهاي بزرگ داشتن قدرت ضروري است. کسب قدرت فينفسه نكوهيده نيست. سياستمداري درابتدا يعني کسب قدرت و حفظ آن، ولي تفاوت سياستمداري و داشتن سمت در اين است که افراد، قدرت را براي چه منظوري ميخواهند. موشکافيها، ظرافتها، ابزارهاي تاريخي و نظري و مفهومي علم سياست، محقق را آنچنان به روش فهم رفتارها مجهز ميکند که بتواند سياستمداري و علاقهمندان به سمت را از يکديگر تجزيه و تفکيک کند. نلسون ماندلا پس از 27 سال زنداني شدن درنهايت به آرزوي خود يعني شکست آپارتايد دست يافت و در پرتو موقعيت ممتازي که پيدا کرد، در نظام جديد سياسي آفريقاي جنوبي، رييس جمهور شد. هرچند تمامي شرايط داخلي و بين المللي مساعد انتخاب مجدد او براي چهار سال ديگر براي رياست جمهوري بود، اما ماندلا به واسطه اينکه در عرصه سياست غريزي عمل نميكرد و ميخواست نماد آزاديخواهي را حفظ کند، از نامزدي دوباره سرباز زد و فراتر از هر سياستمداري در آفريقاي جنوبي و بر فراز همعصران خود باقي ماند. ماندلا براي شکست آپارتايد مبارزه کرد، نه براي احراز پست رياست جمهوري زيرا که آرمان او به مراتب فراتر از يک مسند و موقعيت بود. او براي کشورش قدرت آفريد، احترام کسب کرد و نيروي تازهاي براي تحرک و پيشرفت به ارمغان آورد. بديهي است که در تاريخ از نلسون ماندلا به نيکي ياد خواهد شد.
در مقابل، ويل دورانت در رابطه با مرگ لويي پانزدهم اينگونه ميآورد: «در 7 مه 1774، طي تشريفات رسمي در برابر درباريان، پادشاه اظهار داشت از اينکه براي اتباع خود مايه رسوايي شده، نادم است... وي در دهم ماه مه 1774[سه روز بعد] در سن شصت و چهارسالگي درگذشت. جسدش که هوا را آلوده ميکرد، به سرعت و بدون تشريفات خاص و در ميان اظهارات طعنآميز جمعيتي که در اطراف مسير صف کشيده بودند، به مقبره سلطنتي سندني برده شد. بار ديگر، مانند سال 1715، فرانسه از مرگ پادشاهش شادي کرد.» نلسون ماندلا و لويي پانزدهم دو نماد در عرصه سياست هستند: اولي با اعتقاد، تدبير و عشق عمل کرد و دومي به پايينتر از سطح غريزه سقوط نمود.
واژه عشق را براي ماندلا بهکار برديم؛ حالت و صفتي که ميتوان به گاندي، دوگل، چوئنلاي، دنگ شائوپينگ، ماهاتيرمحمد، اميرکبير، مارگارت تاچر و جاناف کندي اطلاق کرد؛ کساني که با تدبير و هوش، وابستگي عميق به کشور و عشق به پيشرفت سياستمداري کردند و شرايط و سطح قدرت کشور خود را ارتقاء بخشيدند. فراتر از عشق، نيرويي وجود ندارد. انرژي عشق است که به تدبير و هوش، ساختار و جهتگيري و هويت ميبخشد. توقف در مرحله غريزه و عشق به عظمت يک کشور، دو کانون قطبي در عرصه سياست است. هانس ديتريش گنشر در پايان جنگ سرد و پس از اتحاد دو آلمان، پس از 18 سال مديريت سياست خارجي، از سمت وزير خارجه آلمان استعفا داد. او در پاسخ به چرايي استعفاي خود اظهار داشت که«براي 18 سال تلاش کرد تا دو آلمان متحد شوند و چون اين هدف تحقق پيدا کرده است، انگيزه ديگري براي حضور در سياست ندارد.» گنشر فراتر از غريزه و حفظ سمت وزير خارجه ميانديشيد و به گونهاي عمل کرد که مورخين، در پاراگراف مربوط به او، به نيکي از عملکرد و افق ديد و اهتمام او ياد خواهند کرد.
در تضاد با روش گنشر، شيوه فرانکو است؛ هنگامي که وي پس از چهل سال ديکتاتوري درگذشت، اسپانيا مانند کبوتري از قفس آزاد شد و طي سي سال گذشته در مسيري حرکت کرده است که پيشبيني ميشود در مقياس اروپا، از ايتاليا پيشي گيرد. مرگ، زمان خروج فرانکو از دايره قدرت را تعيين کرد و تصميم و انتخاب، زمان استعفاي گنشر را. در وضعيت اول، غريزه و سکون تاريخ را رقم زدند و در وضعيت دوم، عشق به کشور و عقلانيت سياسي هدايتگر رفتار بود. ساختار موجود سياسي اسپانيا ديگر اجازه نميدهد صاحبان قدرت تا لحظه مرگ بر مسندهاي خود باقي بمانند و هر فردي که براي مدتي پا به عرصه سياست و سياستمداري ميگذارد، با عقل وعشق، تدبير و انرژي روحي، برنامه و حساسيت به ميراث تاريخي و با درايت و ميهندوستي، درجهاي از کيفيت براي نام و حزب و کشور خود به جاي خواهد گذارد. وقايع جنگ تحميلي، نمونهاي ديگر از تدبير و عشق و باورهاست. فداکاري هزاران جوان و فرمانده در دفاع از خاک و کشور به مدت هشت سال، اوج دلبستگي و تعلق قلبي آنها به اين مرز و بوم را به نمايش گذاشت.
از ديد زيبايي شناسي، اينکه اسلام علاقه به وطن را جزء ايمان ميداند، تحيرآور است و بهنظر ميرسد ميان خاک و خدا پيوند برقرار کرده است و عقل و عشق و طبيعت و ماوراءالطبيعه را بههم آميخته و محاسبهگري و نيروي قلب را بههم تنيده است. با اين نگاه است که ميتوانيم ميان عشق زميني که نماد آن در ميهندوستي صرف است، و عشقي که سرچشمه آن خداوند است، تفکيک قايل شويم. در اين ميان، مهمترين مرز شناخت، اعتقاد به غيب و يا عدم اعتقاد به غيب است.
آنان كه موحدند اساس شناخت خود را از هستي، اعتقاد به غيب و ايمان به غيب و سپس يقين به غيب قرار ميدهند. حصول قطعي غيب در اعتقاد، قلب و عمل انسان، محتاج درك عقلي، طهارت نفس و تداوم عمل صالح است. به سخن ديگر، شناخت وحدانيت حق تعالي دو مجراي پيوسته عقلي و قلبي دارد. به اندازهاي كه عقل روابط علت و معلولي پديدههاي هستي را كشف كرده و متوجه شود، محدود بودن، وابسته بودن و عبوديت انسان را به اثبات ميرساند. در انتهاي اين روند، ضعف آدمي متجلي ميگردد. اگرچه انسان اختيار دارد و از طريق مجاري عقلي و غريزي انتخابگر است، درنهايت در يك مستطيل بزرگ هستي سير ميكند. بنابراين، عقل در عين اينكه به انسان قدرت صانع بودن ميدهد، ضعف، زوال و وابستگي او را نيز به نمايش ميگذارد و چهبسا بدون وروديهاي اوليه عقلي، درك حق تعالي و ورود در دامنههاي ماوراءالطبيعه، بلوغ و تداوم پيدا نكند. وروديهاي عقلي از هستي، عظمت هندسه خلقت را به تصوير ميكشد و او كه طهارت نفس داشته باشد و كمتر لكههاي سياه، قلب او را پوشانيده باشد، از رودخانه عقل به اقيانوس عشق ميرسد:
آفتاب فقر چون بر من بتافت هر دو عالم هم ز يك روزن بتافت
من چو ديدم پرتو آن آفتاب من بماندم باز شد آبي به آب
هرچه گاهي بردم و گه باختم حجله در آب سياه انداختم
محو گشتم، گم شدم، هيچم نماند سايه ماندم، ذرهاي پيچم نماند
قطره بودم، گم شدم در بحر راز مينيابم اين زمان آن قطره باز
گرچه گم گشتن نه كار هر كسيست در فنا گم گشتم و چون من بسيست
كيست در عالم ز ماهي تا به ماه كاو نخواهد گشت گم اين جايگاه
عقل و فهم استدلالي از جهان، كوچكي و حتي صفر بودن انسان را متجلي ميكند. تا انسان احساس فقر نكند، وارد باغ عشق نميشود و حصول چنين فقري، وروديهاي اوليه عقلي به شناخت است. فقير تسليم ميشود، واژه «من» تعطيل ميشود. در اين عالم اعتماد است و جبران نيست؛ بخشش است و تشنگي، عجز است و خودفراموشي. عاشق درخواست ندارد و فقط عذرخواهي ميكند. بيدليل نيست كه بهترين دعا استغفار است. عاشق مبهوت است. تا هنگامي كه قلب سفر عشق را آغاز نكند، شبنمهاي وابستگي در باغ عشق فراهم نميآيند:
كسي اين جام معني ميكند نوش كه كردست او سر خود را فراموش
ماهيت عشق، ارتباط فقير است با غني و نه فقيربا فقير. مجنون درحالي كه ليلي را ميجست، خدا را يافت و با نيروي برخاسته از قلب گفت: اي ليلي اكنون بيارام. از نيمه شب تا برآمدن آفتاب، زماني كه تو در خواب فرو رفتهاي، در باغ عشق شبنمهاي زلال معرفت را در آبگينهاي فراهم ميكنم و به هنگام طلوع كه برخاستهاي، ظرف شبنم را كه با سختي ولي با محبت براي تو گرد آوردهام، تقديم قلب تشنهات ميكنم.
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما
كساني كه منبع عشقشان الهي است، نسبت به آنان كه صرفاً در دايره عشق زميني هستند، مسئوليت سنگينتري دارند. عشق الهي دايرهاي بزرگتر رسم ميكند و نردباني ميان عشق زميني با عشقي به مراتب بالاتر، براي معراج و در عين حال عمل خالص زميني عدهاي خاص استوار ميكند. سياستمداران بزرگ با عشق به سربلندي كشورشان، قدمهاي بزرگ بر ميدارند. در مداري وسيعتر، سياستمداراني كه در دايره خاك و خدا قرار گرفتهاند، مسئوليتي سنگينتر دارند. نمونههاي عشق زميني و عشق به وطن كم نيستند.
سر تا پاي وجود دوگل فرانسه بود. او تنها به قدرت، شوكت، پرستيژ و احترام فرانسه ميانديشيد. اگر دوگل نبود، معلوم نبود فرانسه بتواند از شكست در جنگ جهاني دوم سرافراز بيرون آيد؛ اگر دوگل نبود، فرانسه خرابيهاي جنگ جهاني دوم را به پيشرفت و اصلاح تبديل نميكرد؛ اگر دوگل نبود، عاديسازي روابط فرانسه و آلمان امكانپذير نميشد؛ اگر دوگل نبود، قانون اساسي جمهوري پنجم تدوين نميشد و فرانسه در هرجومرج سياسي، اجتماعي و اقتصادي فرو ميرفت و اگر دوگل نبود، پرستيژ فرانسوي حفظ و احيا نميشد. چوئنلاي، نخستوزير و معمار چين نوين و قدرتمند امروز، نيازهاي غريزي خود به سمت و قدرت را كنار گذاشت و همه چينيها و جهانيان را متوجه مائوكرد تا نيازهاي مائو به سلطه بر ديگران ارضاء شود و خود در پس پرده عقل و تدبير و عشق بهآينده چين و جايگاه پرقدرت جهاني آن كاركرد و موانع را يكي پس از ديگري از ميان برداشت و با مائو زدايي در زماني كه خود مائو زنده بود، چين را از ايدهآليسم افراطي نجات داد و زمينه ورود كشورش به ردهبنديهاي درجه يك قدرت جهاني را فراهم آورد، به گونهاي كه امروز هيچ تصميم مهمي در جهان اتخاذ نميگردد مگر آنكه پكن آن را بنا به مصالح خود تأييد كند. توان چوئنلاي در ايجاد فرآيندي كه به اجماعسازي ميان جريانها براي توليد ثروت و قدرت چين بينجامد، در مقايسه با رهبران قرن بيستمي، تقريباً بينظير بود. او به اين نتيجه رسيده بود كه هيچ راهي جز ثروتمندشدن چينيها و كنارهگيري تدريجي دولت از صحنه اقتصادي وجود ندارد. با احاطهاي كه چوئنلاي به ظرافتهاي فرهنگ چيني داشت، در مدتي بسيار كوتاه فضا و ساختاري را بنا گذارد كه امروز چين دومين كشور جهان در دريافت سرمايهگذاري خارجي است و ذخيره ارزي آن در سال 2006 به 970 ميليارد دلار رسيد.
اگر دوگلها و چوئنلايها صرفاً در فكر حفظ مقام و موقعيت خود بودند و به سياست و قدرت در حد غريزه مينگريستند، چين و فرانسه ازتبعات ناشي از انقلاب ماركسيستي و جنگ جهاني دوم مصون نميماندند. تعلق خاطري كه يك سياستمدار به خاك و كشور خود دارد، منبع انرژي از جنس ديگري است كه با عقلانيت و علم و برنامهريزي و محاسبات و آمار و ارقام متفاوت است. در واقع، سياستمداري كه براي افزايش قدرت يك كشور تلاش ميكند، بهگونه غيرمستقيم در پي ارتقاء موقعيت ملت خود است. به سخن ديگر، موقعيت و آينده هر ملتي نزد سياستمداران آن است. سياستمداران عاشق كشور خود، مسئوليت داشتن قدرت را درك ميكنند و موقعيت خود را فراتر از يك سمت ارزيابي ميكنند.
چنين سياستمداراني سخت معتقد به ترتب، فرآيند، تراكم و كسب تجربه تدريجي براي كارهاي بزرگ هستند. اگر به فاصله يك روز، كسي از فضاي مهندسي برق و تأسيسات به فضاي سفارت يا وزارت برسد، بيگمان نميتواند معناي مسئوليت قدرت را حس كرده باشد؛ زيرا سلسلهمراتب را طي نکرده، آمار و ارقام كشور را درك و جذب نكرده، جايگاه و ردهبندي مسايل "مهم" و "غير مهم" و "تا اندازهاي مهم" را در طبقهبنديهاي ذهنياش سامان نداده است. از آنجا كه بسياري از افراد در جامعه ما به گونه تصادفي و يا از طريق تبعيت به سمت رسيدهاند، عموماً ويژگيهاي ذاتي سياستمداري و رسيدن به مرحله عشق ورزيدن به جايگاه و قدرت كشور را تجربه نكردهاند. فراتر از اين سطح تحليل، آنهايي كه موحدند مسئوليت سنگينتري دارند؛ زيرا منبع عشق و امور قلبي آنان، الهي است و تعلق به خاك و وطن و مردم را جزيي از نظام اعتقادي و حتي بالاتر در تعلق خاطر به ماوراءالطبيعه تلقيميكنند. ماهاتير محمد نه با عشق عرفاني و آسماني، بلكه با عشق زميني و عقل پوزيتويستي در دو دهه مالزي را كه سرمايهاي جز كائوچو و موز نداشت، به جايي رساند كه امروز بيش از صد ميليارد دلار صادرات با فناوري سطح بالا دارد. اگر انرژي عشق و قلب نباشد، كارهاي بزرگ انجام نميگيرد و بيگمان عشقي كه ريشه در وابستگي به ماوراءالطبيعه دارد، انرژي متفاوتي چه از حيث كمي و چه به لحاظ كيفي توليد ميكند.