فصل 6: پيشينه تاريخي و نظريههاي عمومي دولت
خلاصه اول:
كار ويژههاي دولت:
كار ويژههاي اصلي و اوليه دولت
1- تأمين امنيت جان مردم (حوادث داخلي و خارجي)
2- نهادينه كردن امنيت جمعي
تاريخ جوامع اوليه چندان شناخته نيست.
تاريخ شناخته شده هم جزء كوچكي از تاريخ پيدايش و تكامل بشر است.
عمر تقريبي كره زمين؛ حدود 2000 ميليون سال
عمر حيات؛ حدود 800 ميليون سال
عمر انسان؛ حدود 600 ميليون سال
دولت؛ سازماندهي دفاعي
بين دولت و سازماندهي دفاعي و نظامي؛ رابطه بسيار نزديك در اكثر جوامع
هدف: جلوگيري از حمله اقوام و گروههاي بيروني حتي در دوره شكار و گردآوري خوراك
قديميترين نهاد اجتماعي
دوره كشاورزي و يكجانشيني: نظام دفاعي اهميت ويژه پيدا ميكند.
مردم در دشتهاي هموار زندگي ميكردند.
مرزهاي قابل دفاع در كوهستانهاي اطراف ايجاد كردند.
برخي نويسندگان از واژههاي اوليه استفاده كردهاند براي تكوين دولت.
واژه يوناني پوليس: مركز تجمع براي تأمين امنيت زنان و فرزندان.
سابقه تأسيس شهرها تاريخي:
شهر رم: تجمع اقوام روستايي بر روي هفت تپه در كناي خيبر
دولت ماد در همدان
هر دو تپه اصلي داراي دژ و قلعه بود.
در رم ساختمانها روي تپهها (urbs)؛ استحكامات ميگفتند.
پسوند شهرها
الف ) در انگليس به ton ختم لندن
ب ) در فارسي به تان يا دان ختم ميشود. به معني دژ و قلعه (اكباتان)
در جوامع اوليه قدرت دولتي دست كساني بود كه از شهرها دفاع ميكردند.
قانون اساسي آتن قبل از اصلاحات سولون مردم 3 دسته در قرن 7 پيش از ميلاد
1- سواره نظام
2- پياده نظام
3- كارگران
دولتها برخاستهاند از نياز به جنگ، جنگ پاية اصلي دولت بود.
تصميمگيري در سازمانهاي قبيلهاي به عهده رئيس قبيله بوده است.
روساي قبائل آلماني با لباس نظامي حضور مييافتند در مجالس كوبيدن نيزه؛ هدف
ريشه دولت در ايران
الف ) در مورد دولت ماد در غرب: قبائل ماد مدتها در روستاهاي پراكنده بودند.
ب ) در شرايط جنگ و هرج و مرج يا وضع طبيعي
ديااكو: داور اختلافات و دعواي قبيلهاي بود. از روستاهاي اطراف هم ميآمدند.
مردی هوشيار و زيرك بود. چون سودي برايش نداشت، وقت بيهوده منازعات و دعواها زياد شد. اعلام كرد ديگر حاضر نيست داور باشد. مرداني از قبائل ناچار شدند فردي را به عنوان شاه انتخاب كنند. پس براي حل و فصل جنگهاي داخلي و خارجي دولت ماد بوجود آمد.
ريشه دولت در آمريكا
1- رقابت بر سر منابع
2- نزاع براي اعمال سلطه تأسيس منصب كلانتر
3- وضع ناآرام و بيقانون
4- خطر سرخپوستان
جمله معروف آگوستين قديس فيلسوف مسيحي در كتاب شهر خدا:
عدالت را فراموش كنيد خواهيد ديد كه دولتها چيزي بيش از دستههاي راهزني نيستند زيرا دسته راهزنان هم خود دولت كوچكي است و در درون آن نظمي است و غنائم ميانشان بر اساس قواعد توزيع ميگردد و اگر آنها بتوانند دژهايي بر پا كنند و شهرهايي بسازند دولت آنها ديگر دولت راهزنان ناميده نخواهد شد.
براي عدالت ميتوان مفاهيم حداقل یا حداكثر در نظر گرفت. اگر دولت نتواند حداكثر عدالت را ايجاد كند حداقل آن در عدالت قضايي، و ایجاد تعادل ميان منافع اقشار مختلف اجتماعي می باشد.
نظريههاي عمومي و كلي دولت:
دو نظريه درباره دولت، منشاء و ماهيت آن
1- دولت به عنوان پديدهاي انداموار
2- دولت پديدهاي ابزارگونه و ساختگي
ويژگيهاي دولت اندامواري:
1- همانند نبات و حيوان ارگانيسمي طبيعي است.
2- سه خصلت عمومي ارگانيسمهاي پيشرفته را دارد
الف ) ارتباط داخلي ميان اجراء
ب ) توسعه رشد از درون
ج ) دروني بودن هدف
3- دولت دشمن آزادي فرد نيست.
4- مهمترين وسيله تأمين آزادي و امنيت براي انسان است.
ريشهي برداشت انداموار فلسفه يونان باز ميگردد.
نظر ارسطو:
1- رابطه فرد و دولت مثل رابطه عضو با بدن است.
2- دولت قبل از فرد بطور بالقوه در فرد وجود دارد.
3- ادامه تكامل خانواده و جامعه به شمار ميرود.
هگل:
الف ) مهمترين نماينده نظريه اندامواره در قرون جديد ميباشد.
ب ) دولت همتراز خانواده و جامعه مدني است.
ويژگيهاي نظريه ابزاري:
1- دولت محصول عمل ارادي انسان است.
2- ابزاري براي رسيدن به اهداف خاص
3- دولت چيزي تأمين ميكند كه طبيعت نتوانسته (صلح و آزادي)
4- دولت براي انسان وجود دارد نه انسان براي دولت
مهمترين نمايندگان اين نظريه (هر دو فيلسوف انگليسي) : الف ) جان لاك ب ) توماس هابز
نظر هابز:
1- مردم پيش از دولت همه با هم جنگ داشتند.
2- به حكم عقل خواستار صلح و امنيت شدند.
3- از حق دفاع شخصي دست كشيدند.
4- به شخص ثالث يعني دولت واگذار كردند.
نظر جان لاك:
1- وضع طبيعي وضع جنگي نبود.
2- صلح هم تضميني نداشت.
3- قانون معتبر، قاضي بي طرف، قدرت اجرايي نبود.
4- حكومت محصول قول و قرار مردم.
5- نماينده آنها محدود به قانون و حقوق طبيعي باشد.
خلاصه دوم از فصل 6
پيشينه تاريخي:
دولتها با توجه به اينكه از عمر جبات زمان طولاني ميگذرد تاريخ تمدن در مورد تشكيل دولتها واضح نيست و همه نظريهها در مورد تشكيل اولين دولتها نوعي استناج عقلي و منطقي بوده. به نظر ميرسد ميان دولت و كار ويژه سازماندهي دفاع و جنگي در بسياري از جوامع رابطه نزديك وجود داشته. بسياري از واژگان اوليه سياسي در جوامع مختلف به معني حراست شده جهت تأمين امنيت است. مثلاً واژه يوناني پوليس به مفهوم مركز تجمع براي تأمين امنيت زنان و كودكان بوده اشت. يا تشكيل شهر رم و همدان بر روي تپهها بوده و بر روي تپه بزرگتر و اصلي دژ و قلعه بوده كه تپه در انتهاي اسمهاي شهرهاي انگلستان با ton و فارسي با تان ديده ميشود. به تعبيري ساختار سياسي دولتهاي اوليه از روي شيوه سازماندهي دفاعي و جنگي بوده. مثلاً در قرن هفتم پيش از ميلاد مردم به سه طبقه سواره نظام، پياده نظام و كارگران تقسيم شده بودند يا در آلمان روساي قبايل در تصميمگيريها با لباس نظامي حضور داشتند. يكي از شواهد در مورد سنت تشكيل دولتها گزارش هرودت تاريخنويس يوناني از تشكيل دولت ما در غرب ايران است كه شخصي به نام ديااكو از روساي قبايل جهت داوري بين قبايل انتخاب شد. اثر توضحيات ارائه شده به نظر ميرسد منشاء دولتهاي اوليه، نياز به دفاع و جنگ و حفظ جان و مال در برابر ديگران بوده و بوجود آمدن دولتها و سازماندهي آنها باعث برقراري امنيت و عدالت در جامعه شده.
نظريه عمومي دولت:
در نظريه در مورد كاركرد، منشاء و ماهيت دولت مطلح است؛
1) دولت يك پديده انداموار است:
در اين نظريه دولت از حيث كاركرد و تكوين و تكامل به اندامواري پيشرفته تشبيه ميشود. دولت مانند موجود زنده ارگانيسمي پيچيدهاست كه سه خصلت عمومي، ارتباط داخلي مياناجزاء توسعه و رشد از درون و دروني بودن هدف و غايت برخورداراست. از دوران قديم ارسطو رابطه فرد و دولت را به رابطه عضو و بدن تشبيه كرده و در قرون جديد هگل مهمترين نماينده نظريه انداموار است. طبق نظر هگل دولت به عنوان پديدهاي مركب از خانواده و جامعه مدني است.
2) نظريه ابزارگونه:
طرفداران اين نظريه هابز و جان لاك هستند. به نظر هابز وجود جنگ بين قوميتها و عدم وجود امنيت باعث شد تا دورانديشي كنند و جهت برقراري امنيت و صلح از شخص ثالث يعني دولت استفاده كنند. به نظر لاك انسانها براي خروج از هرج قراردادي بستند و جامعه مدني را ايجاد كردند و دولت به عنوان محصول قول و قرار مردم است.
دو نظريه انداموار و ابزاري نظريه عمده و كلي دولت هستند. هر يك اقسام متفاوتي دارند. مثلاً نظريه دولت در ماركسيسم روايتي ابزاري است و طبق آن دولت نه بر اساس قرارداد همگان بلكه قرارداد طبقهاي از جامعه براي طبقات ديگر جامعه است. مثلاً طبقه سرمايهداري بر طبقه كارگر.
فصل 7 :
دولت پديدهاي چند بعدي و پيچيده است. شرط فهم آن شناخت وجوه گوناگون است.
چهار وجه دولت:
1- وجه اجبار
2- وجه ايدئولوژيك
3- وجه عمومي
4- وجه خصوصي
...................................................................................
1- وجه اجبار:
اجبار يكي از ويژگيهاي اصلي دولت است كه بدون آن حفظ نظم و امنيت و حل منازعات و دفاع امكانپذير نيست. تولستوي گفته كسي كه زندان نبوده معني دولت را نميفهمد. مكاتب ايدهآليستي، آناشيستي و ماركسيستي وجه اجبار دولت را مورد نقد قرار ميدهند. واقعگرايان بر وجه اجبار تأكيد دارند. هابز فيلسوف انگليسي معتقد بود قبل از برقراري دولت انسان گرگ انسان بود و درگيري و جنگ و ترس بين آنها برقرار بود كه با انتخاب دولت نظم و امنيت برقرار ميشود. به نظر وي قراردادها و وعدهها بدون پشتوانه شمشير اجرا نميشود.
قدرت در مفهوم اجبار را معمولاً به سه نوع بخش ميكنند:
1- اجبار ابزاري
2- اجبار ساختاري
3- اجبار ايدئولوژيكي
..................................................................................................
اجبار ابزاري:
يعني استفاده از ابزار مادي براي تحميل نظر دولت مانند اسلحه و ارتش و پليس، زندان و...
اجبار ساختاري:
اين نوع اجبار در ساختار قوانين نهفته شده است و باعث ميشود كمتر از ابزار استفاده شود. مثلاً وضع ممنوعيت بر اعتصاب در قانون كار اجباري ساختاري است.
اجبار ايدئولوژيك:
در اين نوع اجبار اشخاص بدون ابزار اجبار ساختاري و بدون آن كه متوجه شوند بنا به اعتقادهايي كه پيدا ميكنند از حكومت اطاعت و فرمانبرداري ميكنند.
از سه نوع رابطه قدرت و اجبار، اجبار ابزاري يك بعدي، اجبار ساختاري دو بعدي و اجبار ايدئولوژيكي سه بعدي است. يعني در اجبار ايدئولوژيكي هم ابزار و هم ساختار و هم ايدئولوژي است.
مهمترين عواملي كه موجب تضعيف وجه اجبار و بروز بحران ميشود:
1- فقدان دستگاههاي قدرت گسترده
2- بروز اختلاف در هيات حاكمه
3- بروز اختلاف در خود نيروي سركوب
4- تضعيف نيروها در اثر جنگ
5- تشكيل نيروي نظامي رقيب.
2- وجه ايدئولوژيكي:
همه دولتها در توجيه حكومت خود و اطاعت اتباع دلايل و توجيهاتي ميآورند. دلايلي كه دولتها براي حكومت ميآورند درون گروهي به معني آن كه خودشان را محقق حكومت ميدانند و يا برون گروهي كه مشروعيت خود را پذيرش همگاني و مقبوليت خود ميدانند.
مشروعيت دولتها به دو دسته است:
1- مشروعيت سنتي كه مبتني است بر انتساب خداوند و يا نمايندگان او ميدانند.
2- مشروعيت مدرن كه دال بر قانونيت، رضايت و كارآمدي دولت است.
در مشروعيت ماقبل مدرن دولت را تكامل يافته خانواده و نسخه بزرگتر آن به شمار ميرود.
در مشروعيت مدرن دولت پديده مصنوع و متفاوت تلقي ميشود و اساس اطاعت رابطه فردي و خانوادگي نيست بلكه قرارداد و رضايت اجتماعي است.
از ديدگاه ماركسيستي ايدئولوژي انديشه طبقه حاكم است و نمايش واقعيت به شكلي كاذب است و توجيه منافع و قدرت طبقه حاكم است.
مشروعيت نظامهاي سياسي همواره ناب و خالص نيست بلكه تركيبي از انواع مشروعيت است. مثلاً در انگلستان كه سلطنت به عنوان نماد سمبليك و مشروعيتبخش، مجلس اشرافي لردان و مجلس دموكراتيك عوام.
در ايران سه عنصر كاريزماتيك (تئوكراتيك) ، اريستوكراتيك و دموكراتيك در قالب نهادهاي رهبري (ولايت فقيه) ، شوراي نگهبان و مجلس شوراي اسلامي با هم برای ايجاد مشروعيت تركيب شدهاند.
2- وجه عمومي دولت:
چهار كار ويژه عمومي دولت عبارتند از:
1- ايجاد همبستگي اجتماعي و سياسي
2- حل كشمكشها و منازعات
3- كوشش براي دستيابي به اهداف كلي حكومت
4- كوشش در جهت تطبيق با شرايط جديد و تحول.
..................................................................................
ايجاد همبستگي:
با وجود گروهها و طبقات مختلف اجتماعي در بين افراد نخستين وظيفه عمومي دولت ايجاد همبستگي بين آنها را دارد و با عرضه مفاهيم انتزاعي وحدت نژاد، وحدت قومي، وحدت ملي و دولتهاي مدرن سعي در همبستگي دارند.
ايجاد همبستگي:
با وجود گروهها و طبقات مختلف اجتماعي در بين افراد نخستين وظيفه عمومي دولت ايجاد همبستگي بين آنها را دارد و با عرضه مفاهيم انتزاعي وحدت نژاد، وحدت قومي، وحدت ملي و دولتهاي مدرن سعي در همبستگي دارند.
حل كشمكشها و منازعات:
به نظر پارهاي از انسانشناسان حكومت در اصل و منشاء براي حكميت و داوري تأسيس شده است. مثلاً هر وقت مورخ يوناني در مورد منشاء دولت ماد گفته در بين قبايل غرب ايران همواره جنگ و ستيز بوده كه با هم گرد هم آمدن آنها و تعيين ديااكو كه رئيس يكي از قبايل بوده به عنوان داور بين آنها از جنگ دست كشيدند.
دستيابي به اهداف كلي:
اهداف كلي حكومتها با اهداف جامعه پيوند دارد. اهداف كلي در ادوار مختلف متفاوت است. مثلاً در عصر ايمان هدف اصلي رستگاري بود ولي در عصر مدرن دغدغه رستگاري و اخروي ندارد. به جاي آن به رفاه دنیوی می اندیشید درهردوره ای حکومت سعی دارد اهداف جامعه را دنبال کند.
در حكومتهاي امروزي هدف اصلي اقتصاد بوده و مباحث آن را دنبال ميكند.
چهار هدف اصلي در سياستهاي اقتصادي دولتهاي رفاهي امروز عبارتند از:
1- رشد اقتصادي
2- تثبت اقتصادي
3- تأمين اشتغال كامل
4- حفظ موازنه پرداختهاي خارجي.
تأمين چهار هدف فوق به طور همزمان كار دشواري است به طوري كه رشد اقتصادي باعث رشد تورم شده و تثبيت اقتصادي ممكن است از رشد اقتصادي جلوگيري كند.
همچنين ايجاد اشتغال باعث افزايش قدرت خريد و افزايش تورم خواهد شد.
تطبيق با شرايط جديد:
دولتهاي مدرن اساساً نوساز هستند و همانند موجوداتت انداموار و زنده براي تضمين بقاي خود با شرايط متحول و منطبق يابند. مثلاً نوسازي و صنعتي شدن كشورهاي اروپاي غربي در موج اول توسعه رقابتي بين كشورهاي اروپاي شرقي و در موج دوم توسعه بين كشورهاي آسيايي را برانگيخت.
3- وجه خصوصي:
در هر جامعهاي گروههايي وجود دارد به لحاظ داشتن توانايي مالي و موقعيتهاي استراتژيكي با گروههاي حاكم دولتها رابطه نزديكي دارند و حكومتها هم برعكس به آنها نياز بيشتري دارند و اين باعث ميشود كه دولتها در جوامع طبقاتي نميتوانند پاسدار منافع عمومي باشند بلكه منافع گروه خاصي را پاسدارند. آنان كه دولت را اساساً عمومي ميدانند مانند ماكياولي هر كس در مقام حاكميت قرار گيرد مانند كشتيبان مصلحت كشتي را از هر يك از سرنشينان كشتي بهتر ميداند.
ماركسيستها دولت را موسسه خصوصي ميدانند كه به مصلحت قشر خاصي (سرمايهداران) عمل ميكند.
هگل بر آن است كه دولت عرصهاي مستقل از نيروهاي اقتصاد جامعه مدني و مظهر عقل و مصلحت عمومي است.
اما ماركس اعتقاد دارد كه در عصر مدرن دولتها از لحاظ اجتماعي بيطرف نيست و منافع سرمايهداران را در نظر ميگيرد. لنين نيز دولت مدرن را ماشين سلطه يك طبقه بر طبقه ديگر و ابزار استثمار نيروي سرمايه بر نيروي مزد بگير است. ميزان وابستگي دولت و فعاليت عملكرد آن (ابزار گونهاي) و استقلال نسبي آن از گروهها و طبقات مسلط اقتصادي بستگي به عوامل زير دارد:
1- وحدت طبقه مسلط اقتصادي
2- كاهش قدرت طبقات و گروههاي اجتماعي به دلايل تاريخي
3- نداشتن انسجام بين طبقات متوسط و پايين
4- ميزان همبستگي و تداخل ميان طبقات خاص مانند ارتش، روشنفكران و روحانيون با طبقات مسلط بالا.
بررسي عوامل:
عامل اول- در جامعه مدرن شكاف بين قشر سرمايه به علت پيشرفت و رقابت بيشتر سود در نتيجه احتمال سلطهاي قشر كاهش مييابد. هر چه قدرت طبقات ماقبل سرمايهداري مانند زمينداران، اشرافيت و دهقانان افزايش يابد قدرت تسلط سرمايهداران بالا كاهش خواهد يافت.
ظهور طبقه كارگر و ايجاد احزاب كارگري و انسجام آن باعث كاهش سلطه قشر سرمايهداري ميشود.
همسويي منافع شئون اجتماعي (ارتش، روحانيون و روشنفكران) با طبقه سرمايهدار باعث سلطه بيشتر طبقه سرمايهداري شده و دولت ابزارگونه عمل ميكند.
دولت طبقاتي دولتي است كه در جهت پيشبرد منافع طبقه مسلط عمل ميكند. مثلاً دولت ليبرال با طبقه سرمايهدار دولت محافظه كار با طبقه زميندار دولت استثنائي يا بنا پارتيستي دولتي است. نماينده تعادل طبقاتي است و دولت كوراپوراتيستي يا اندموار دولتي است كه ميان منافع طبقات مختلف تعادل و توازن از لحاظ سياسي برقرار ميكند.
پويايي نظامهاي سياسي بر حسب پايههاي قدرت:
هر دولت چهار وجه اجبار- ايدئولوژي- عمومي و خصوصي را دارد. اما آنچه موجب تحول و پويايي نظامهاي سياسي ميشود انبساط و انقباض هر يك از اين وجوه است.
چهار دسته بزرگ از نظامهاي سياسي عبارتند از:
1- نظامهاي اقتدارطلب كه عمدتاً مبتني بر سلطه و اجبار و دستگاههاي سركوب هستند.
2- نظامهاي ايدئولوژيك كه بر ايدئولوژي كلي و فراگير تكيه ميكنند.
3- نظامهاي رفاهي كه وجه اصلي خود را خدمات عمومي و رفاهي می دانند.
4- نظامهايي كه تأمین منافع بخش خاصي از جامعه را دنبال می کنند.
تحول سياسي نتيجه تضعيف يكي از پايههاي دولت و تكيه بر روي پايه ديگر است مثلاً بحران سلطه سياسي در وجه اجبار- بحران مشروعيت در وجه ايدئولوژيكي- بحران كارايي بر وجه تأمين خدمات عمومي- بحران ناشي از زوال حمايت اجتماعي دولت در وجه تأمين منافع خصوصي.
ايجاد هر يك از بحرانهاي فوق باعث ميشود دولت در وجه ديگر روي آورد مثلاً وقتي به بحران كارايي دچار ميشوند ناچارند به وجه ايدئولوژي و سركوب (اجبار) بيشتر روي ميآورند يا بحران مشروعيت باعث افزايش وجه اجبار و سركوب ميشود.
بحران مشروعيت ممكن است در سطوح مختلف ايجاد شود:
1- شايستگي حاكم مورد ترديد قرار گيرد.
2- در صلاحيت سياست اتخاذ شده ايجاد ترديد شود.
3- قانون اساسي و نظام سياسي در نزد مردم اعتبار خود را از دست ندهد.
فصل8: انواع ایدئولوژی های سياسي
مهمترين عوامل در شكلگيري نظام سياسي:
1- سنت
2- فرهنگ
3- تاريخ
4- نظام اقتصادي
مهمترين ايدئولوژيهاي سياسي مدرن:
1) محافظهكاري
2) ليبراليسم
3) ماركسيسم
4) سوسياليسم
5) فاشيسم
محافظهكاري: برقداست سنتها، مالكيت، خانواده، مذهب، دولت و... تأكيدميورزد.
ريشه تاريخي محافظهكاري: جريان عقلگرايي وجنبش روشنگري وليبراليسم غرب بايد جست.
اصول ايدئولوژي محافظهكاري:
1) ضديت با عقلگرايي
2) دفاع از مذهب
3) نابرابري طبيعي انساني
4) قداست مالكيت
5) نگرش پدر سالانه
1) ضديت با عقلگرايي: عقل انسان را در برابر عقل كليتر در سنت يا مذهب بيارزش ميشمارند. عقل پيرو آدمي است و انگيزه اصلي كنشهاي انسان را بايد در اميال و غرايز يافت.
2) دفاع از مذهب: مذهب و محافظهكاري هر دو بر نقض معرفت انسان و ضرورت پاسداري از سنتها و سلسله مراتب اقتدار ميگذارند.
3) نابرابري طبيعي انسانها: نابرابريهاي اجتماعي و اقتصادي ارائه پيشرفت جامعه است زيرا نابرابر شدن انگيزه اصلي كار و كوشش انسانها است.
4) قداست مالكيت: مالكيت همچون خانواده و مذهب نهادي مقدس است.
محافظه كاران قديم: مالكيت ارضي را مقدس ميشمرند.
محافظه كاران جديد: مدافع بازار آزاد و انواع مالكيت خصوصي هستند.
5) نگرش پدرسالارانه: دولت را ادله خانواده و سلطه آن را از نوع سلطه پدري تلقي ميكنند. در پدرسالاري سياسي مصلحت كل جامعه و دولت در نظر گرفته ميشود.
محافظهكاري در ضديت با ليبراليسم پديدار شد و در مقابل انديشه آزادي و دموكراسي و برابري اجتماعي از رسوم و سنتها، اخلاق سنتي، پدرسالاري اجتماعي و سياسي دفاع كرده است.
ليبراليسم:
مفهوم اصلي ليبراليسم: آزادي شهروندان در سايه حكومت محدود به قانون.
هدف اصلي: مبارزه با قدرت مطلقه و خودكامه و خودسر.
آرمان اصلي ليبراليسم
1- به جاي قدرت مطلقه؛ قدرت محدود مشروط
2- به جاي قدرت خودكامه و خودسر؛ قدرت قانوني
اصول ليبراليسم
1- قانونگرايي
2- تفكيك قوا
3- رعايت حقوق بشر
4- حكومت مبتني بر نمايندگي
همگان در برابر قانون برابرند.
حقوق اساسي از ديدگاه ليبراليسم
1- آزادي عقيده و انديشه
2- آزادي بيان
3- آزادي اجتماعي
4- آزادي يا حق مالكيت
5- آزادي مشاركت در حيات سياسي مثل رأي دادن
عناصر اصلي ايدئولوژي ليبراليسم:
1) حكومت محدود و مشروط از طريق تجزيه و تفكيك قوا:
نظريهپرداز؛ منتسكيو : برقراري تعادل ميان قواي حكومتي وضعيت آرماني است. تنها با شيوهاي عيني يعني با ايجاد توازن و تعادل ميان منافع و نيروها ميتوان به حفظ آزادي دست يافت.
2) تكثر گروههاي جامعه مدني:
حضور گروههاي جامعه مدني در عرصه سياست و قدرت، به واسطه رقابت ميان آنها، مانع از تشكيل حكومت يكپارچه و استبدادي از جانب هر يك از آنها بر ضد ديگران ميگردد. اصل اساسي ليبراليسم حكومت محدود و شرط
3) بدبيني نسبت به حكومت به عنوان شرّ اجتنابناپذير:
جان لاك؛ سياستمداران به طور بالقوه جانوران درندهاي هستند.
اصل؛ نظارت مردم بر حكام و اعمال و سياستهاي ايشان می باشد.
4) اولويت آزادي نسبت به برابري و عدالت اجتماعي:
بر اولويت آزادي نسبت به برابري و عدالت اجتماعي تأكيد ميورزد.
آزادي هدف اصلي و برابري و عدالت را وسيلة دستيابي به آن هدف ميداند.
5) تمايز بيان حوزه هاي عمومي وخصوصي:
مرز ميان حوزههاي خصوصي و عمومي وجود دارد حوزه خصوصي محترم و مقدس ومصون از دخالت سياسي است.
استوارات ميل : اعمال معطوف به خود؛ حوزه خصوصي
اعمال معطوف به ديگران؛ حوزه عمومي
6) تساهل نسبت به عقيده و انديشه ديگران:
تساهل نسبت به عقايد ديني خود مقدمه تساهل نسبت به عقايد سياسي است.
7) مقاومت در مقابل قدرت:
لاك : وقتي حكام بدون داشتن حق، اعمال قدرت كنند خود را در حالت جنگ با مردم قرار ميدهند. فيلسوف معروف ماركسي و كندوسه : معتقد است كه ليبراليسم تضعيف كننده هر گونه قدرت و اقتدار اعم از قدرت كليسا و سنت است.
8) حق مالكيت خصوصي: يكي از ابزارهاي اصلي حفظ و استمرار آزادي سياسي است.
مالكيت خصوصي يكي از منابع اصلي خودمختاري فرد و مقاومت وي در برابر قدرت حكومت است.
ديويد هيرم؛ مالكيت خصوصي اساسي نهادهاي دموكراسي است.
ماركسيسم:
ماركس فيلسوف اقتصاد است. او معتقد است در بستر مناسبات اجتماعي، نيروهاي اقتصادي و نيروهاي مادي موثر هستند. از نظر ماركس گرایش به مالكيت خصوصي يك امر تصادفي و نه ذاتی بشر است. از نظر او فلسفهاي كه منجر به عمل نشود فلسفه نيست. مذهب و دولت يك فرآورده تاريخي هستند. ماركس معتقد است كه مذهب در انسان ريشه ندارد. مذهب حقايق بيروني را وارونه به ما تحويل ميدهد. از نظر او تاريخ چيزي نيست جز پيشرفت ابزارآلات ساخت دست بشري.
نقد ماركس بر اقتصاددانان:
1) فرض قابليت تعميم مفاهيم و شرايط توليد سرمايهداري به كل اشكال اقتصادي در ادوات گذشته نادرست است.
2) امكان بررسي روابط اقتصادي به صورت انتزاع شده از كل روابط اجتماعي بيبنياد است.
ماركس؛ تضاد اصلي سرمايهداري مدرن نتيجة تعارض بيان نيروهاي خلاقه كارگران و عدم كنترل آنها بر محصول كار خودشان است. چهار شكل اصلي براي از خود بيگانگي انسان از نظر ماركس:
1) عدم كنترل بر محصول كار خود
2) بيگانگي كارگران در فرآيند كار
3) گسترش روابط باراني در كل زندگي اجتماعي
4) از خود بيگانگي انسان از هستي نوع خويش
چند مسير متفاوت براي تحول از جامعه قبيلهاي به جامعة پيشرفته از نظر ماركس در ايدئولوژي آلماني:
1) مسير جامعه شرقي يا شيوه توليد آسيايي
2) مسير يوناني و رومي و مسير ژرفي
مسير شرقي : طبقات اجتماعي؛ مالكيت خصوصي بر زمين و زندگي
مسير يوناني رومي : جامعه قبيلهاي؛ شهرها؛ خصلت نظامي؛ جهانگشايي
مسير رومي : مالكيت ارضي؛ طبقات زميندار نظام بردگي
مسير ژرمني : ظهور فئوداليسم؛ نظام سلطنتي؛ نظام سرمايهداري.
ويژگيهاي اصلي جامعه ژرمني- فئودالي:
1) سرواژ
2) افزارمندي
3) اقتصاد معيشتی
4) جماعت دهقاني و غير شهري
5) از خود بيگانگي محدود
مفهوم مهم ماركس در نقد سیستم سرمایه داری: مفهوم ارزش افزوده(نرخ استثمار)
سرمايه از نظر ماركس؛ سرمايه متغير (همان دستمزدها) داراي توانايي ايجاد ارزش مازاد است.
سرمايه ثابت؛ (ابزارها و مواد خام)؛ در توليد ارزش مازاد انفعالي است.
از نظر ماركس توليد ارزش مازاد اساس سرمايهداري است.
سوسياليسم اصلاحطلب: فردیناند لاسال
سوسياليسم اصلاحطلب بنيانگذار انجمن عمومي كارگران.
1- به جامعه كمونيستي و بيطبقه آينده اعتقادي نداشت.
2- نهاد دولت را نهادي ابدي و ضروري ميدانست.
3- دستيابي به سوسياليسم از طريق اصلاح سرمايهداري و تأسيس تعاونيها و دخالت دولت در حيات اقتصادي
سوسياليسم غير ماركسيستي؛ سوسياليسم مسيحي: استقرار عدالت و نظام عادلانه مسيحي از طريق اصلاح نظام توليدي و توزيع كالا.